تبليغاتX
مهربانی آمد و آئینه شد..........
مبارزه هر قدر صعب، صعود را ادامه بده، شاید، قله تنها در یک قدمی تو باشد.
حدود دو هفته پیش کتاب سفارش های خدا جونو باز کردم ببینم چه حدیدثی رو باید به بچه ها یاد بدم؟

این حدیث بود. "إنَّ رَبّی لَسَمیعُ الدُّعاء"

"خودمو آماده کردم تا بعد از توضیحاتی حدیثو بگم. باید براشون می گفتم هر وقت چیزی از خدای مهربون می خوایم دعا می کنیم. هر وقت می خوایم از خدا تشکر کنیم دعا می خونیم. به وسیله ی دعا با خدای خوب و مهربون صحبت می کنیم.

خدا تنها کسیه که لازم نیست باهاش بلند حرف بزنیم. برای این که او حرف دل ما رو هم می فهمه. خدا جون گفته هر کاری دارید به من بگید من به شما کمک می کنم....."

تا اینجاش تقریبا مشکلی نبود. باید می گفتم: "بعضی از چیزایی که ما از خدا می خوایم شاید خدا صلاح نمی دونه که همون روز و ساعت به ما بده. اما هر وقت صلاح بدونه به ما خواهد داد. مثلا وقتی شما مریض هستید، تب دارید، به پدر و مادر اصرار می کنید که به شما بستنی بدن. آیا پدر و مادر به خواسته ی شما عمل می کنن؟ یا می گن انشاءالله حالت که خوب شد. اگه دوباره و سه باره هم خواستتونو تکرار کنید متوجه می شید که به شما جواب نمی دن. آیا صدای شما رو نمی شنون؟ نه این طور نیست؛ صدای شما رو می شنون و به موقع خودش برای شما خواهند خرید.

عزیزانم اگه دعا کردید و چیزی از خدا خواستید و همون موقع به حاجت خود نرسیدید نگران نباشید و فکر نکنید خدا دعای شما رو نشنیده. خداوند حرف های ما رو شنیده و به موقع خودش چیزی که از خدا خواستید اگه صلاح بدونه به شما خواهد داد. "

همه ی این چیزا رو باید می گفتم در حالی که خودم فراموش کرده بودم حاجتی که الان برآورده نمی شه علتش چیه...........  فراموش کرده بودم شاید خدا دوست داره بیشتر دعا کنم.  شاید صلاحم توی این زمان نیست. هر کار کردم نتونستم سر کلاس بگم. آخه به قول مثل معروف رطب خورده منع رطب کی کند؟

بالاخره امروز برای بچه ها گفتم، در حالی که خودم اینو درک کردم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 اردیبهشت1388ساعت 1:36 بعد از ظهر  توسط مریم | 
چند روزیه به گذشته ها فکر می کنم. گذشته ای که چندان هم دور نیست. اما به سرعت باد گذشت. روزهایی رو یادم می یاد که توی دلم فقط اون بود. خودش تنهای تنها. دلم پر بود از مهربونی؛ که اینم به خاطر حضورش توی دلم بود. چه روزها و لحظه هایی رو باهاش سپری کردم.  روزهایی که دلم می خواد همه چیزمو بدم تا یه لحظش برگرده.

نمی دونم چرا دیگه نیست. آره همون خدا رو می گم. خدایی که همیشه هست اما توی وجودمون حسش نمی کنیم. امروز یاد داستان حضرت مریم افتادم. لحظه ای عیسی (ع) به دنیا اومد. خدا به مریم گفت درخت خرما رو تکون بده........ بعد از اعتراض مریم...... خدا بهش گفت اون روزایی که طعام بهشتی برات می فرستادم فقط من توی دلت بودم. اما حالا محبت فرزندت هم توی قلبته.....

از روزی که همسرم و بعد هم پسرم وارد زندگیم شدن ازت دور شدم. هر روز بیشتر از روز قبل. خدایا چرا اینجوریه؟ چرا هر کار می کنم مثل اون روزا نمی شه؟ دلم لک زده برای اون نگاه محبت آمیز عاشقانت. دلم تنگه برای یه خلوت و تنهایی آرام بخش. دلم برای دیدنت یه ذره شده. برای درد دل کردن با تو........  دلم تنگه برای روزایی که حس حضورت باعث می شد بدیها رو نبینم. نیرنگ ها رو حس نکنم. همه جا رو زیبا ببینم.

خدایا پس کی پیشت بر می گردم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 اردیبهشت1388ساعت 0:30 قبل از ظهر  توسط مریم | 

خیلی وقتا حرف برای گفتن دارم. اما فرصت نمی شه بنویسم. از دوستانی که به من سر زدن و نتونستم یهشون سر بزنم  عذرخواهی می کنم.

 

چرا ما مرتب راهمونو گم می کنیم؟ چرا گیج می شیم و راهمون به خطا می ره؟ کاری رو به خاطر خدا انجام می دیم اما وسط راه اسیر افکار پوچ و اشتباه می شیم. آخرش هم نتیجه ی کارمون هیچ و پوچ می شه.

توی مسیری قرار گرفتم که اگه نیتم خالص نباشه مثل این می مونه که تمام وقتمو به بطالت گذروندم. روزی که آية الله دستغیب به دوستم که دچار همین مشکل شده بود گفت: "چرا خودتو اذیت می کنی؟ وقتی کارِت برای خداست دیگه وسوسه نشو." تازه فهمیدم اسم این حالت وسوسه است.

خدایا خودت این راهو پیش پام گذاشتی. کمکم کن. "أنتَ سُبحانَکَ إنّی کُنتُ مِنَ الظّالمین" خدایا تو پاک و منزهی و لی من در حق خودم از ستمکارانم.

خدایا تو برای ما کافی هستی؛ تو بهترین وکیلی. خدایا هر چی تو بخوای می شه؛ هیچ قدرتی بالاتر از توانایی و قدرت تو نیست.

خدایا هی چی تو بخوای می شه، نه هر چی مردم بخوان. هر چی تو بخوای می شه، هرچند مردم نخوان. خدایا تو برای ما کافی از دیگرانی؛ کافی هستی از خلق.

 

آن که همیشه مرا کافی است، کافی است، آن که تا بوده ام و هستم کافی است.

 

خدایا بر تو توکل کردم که تو پروردگار عرش کبریائی. تو که بوسیله ی بچه ها داری امام زمانمو بهم می شناسونی.

چند وقتی می شد که برای بچه های کلاسم داستانی نخونده بودم. امروز یکی از بچه ها کتاب "آی بچه ها قطاره        قطار انتظاره" رو آورده بود و مرتب بهم یادآوری می کرد که اینو برامون بخون. انگار خدا می دونست که وسوسه می خواد به سراغم بیاد. گویی این صدای خدا بود که مرتب به من می گفت این کتابو بخون. بالاخره با وجود تنگی وقت واسه بچه های گلم خوندمش. در واقع برای خودم خوندم. الان که دارم می نویسم خوب یادم اومده

مسافرا سوار شید                        قطاره سوتو کشید

تو این قطار بمونید                         واگن ها رو بخونید

رو اولی نوشته                             دروغ خیلی زشته

دومی از راه اومد                          می گه نگی حرف بد

بدون با حرفای زشت                     دور می مونی از بهشت

یکی می گه مهربون                      هیچ کسی رو نرنجون

بعدی اینو نوشته                          که قهر کاری زشته

با همدیگه یار باشید                      دلسوز و غمخوار باشید

می گه واگن آخری                       وسائل دیگری

اگه برات نیازه                               از او بگیر اجازه

اینا بودن نکته ها                           این رو بگم بچه ها

هر کسی یاد گرفته                       راه درستو رفته

تو واگن ها بشینه                         خوشبختی رو ببینه

 

کاش می تونستم همه ی کتابو اینجا بنویسم. تا بخونیدش. این فقط یه صفحش بود که به زبون بچه گانه نوشته شده. کاش تا همین حدشو هم بفهمیم و عمل کنیم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 اسفند1387ساعت 2:26 قبل از ظهر  توسط مریم | 
دلم مي خواد بنويسم. يه عالمه حرف توي دلم تلنبار شده. اما نمي دونم چرا هر وقت اينطوري مي شم نمي تونم بنويسم. نمي تونم حرف بزنم...............

چند وقت پيش به خاطر يه جرياني گير نيتم بودم. اين كه آيا واقعا نيتم خدائيه؟ اصلا نيت خدايي يعني چي؟ چرا اين روزا هيچكس اين واژه رو نمي شناسه؟ چرا واسه هر كاري بايد درگير نيتمون باشيم؟ اصلا خدا كجاي زندگي ماست؟

گاهي بعد از يه عالمه سر و كله زدن با نيتم فكر مي كنم اونو پيدا كردم. ديگه نيتم خدايي شده. اما يه اتفاق غير منتظره نشونم مي ده كه اشتباه كردم هنوز نيتم خورده شيشه داره.

چطور بايد با خودمون كنار بيايم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چقدر امروز دلم گرفته

+ نوشته شده در  جمعه 4 بهمن1387ساعت 8:21 بعد از ظهر  توسط مریم | 
    خيلي وقته كه سرم شلوغه و فرصت آپ كردن ندارم. گاهي بد جوري دلم براي نوشتن تنگ مي شه. اما وقتش پيدا نمي شه. خصوصا از وقتي پسرم به كلاس اول رفته. طفلكي خودش هم وقت سر خواروندن نداره.

    از وقتي توي چند پست قبل در مورد شناخت و چگونگي پذيرش دينم صحبت كردم، روي موضوع دين و اسلام تحقيق و مطالعه مي كنم. اونقدر گسترده است كه نمي شه همه رو اينجا نوشت. بيشتر از سايت حوزه استفاده كردم. احساس مي كنم دينمو مادرزادي نپذيرفتم. اونو با تمام وجود انتخاب كردم و اگه صدها بار ديگه متولد بشم ؛ حق اختيار و انتخاب داشته باشم اسلام و مذهب شيعه رو انتخاب مي كنم و به شيعه بودنم افتخار مي كنم. هرچند فقط اسم شيعه رو يدك مي كشم و درواقع محب اهل بيتم.

    سالها با مطالعه ي زندگي پيشوايان معصوم به اين فكر مي كردم كه چقدر مردم زمان هر كدوم از اماما در حق مولاشون كوتاهي كردن. در افكارم خودمو جاي مردم اون زمان مي ذاشتم و مي گفتم اگه من بودم چنين مي كردم و چنان. توي اين مدت كه تحقيق و مطالعه مي كردم، ديدم در حق امام زمان خودم بيش از مردم اون زمان كوتاهي مي كنم؛ اصلا نمي شناسمش. باهاش مأنوس نيستم. علت بيشترش به خاطر اين بود كه از كودكي شنيده بودم كه امام زمان سرهاي گناهكارا رو مي زنه. ترس عجيبي از ايشون داشتم. با كمك يك دوست كه حق استادي هم گردنم داره تا حدي امام زمان رو شناختم. از خداي مهربونم خواستم كمكم كنه و آقا رو بهم بشناسونه. دلمو بهش نزديك كنه.

و من موندم چطور خداي خوبمو شكر كنم كه شرايطشو برام فراهم كرده. و همزمان با اون هدايت يه عده  بچه ي معصوم و بيگناه رو به من سپرده. درست در روزي كه فكرشو هم نمي كردم كلاس روخواني قرآن براي بچه هاي پيش دبستاني شروع شد. چون با خودم عهد بسته بودم كه بچه ها رو با امام زمانمون مأنوس كنم؛ چاره اي ندارم جز اين كه بيشتر در اين زمينه مطالعه كنم. انگار اين من نيستم كه دارم بچه ها رو هدايت مي كنم؛ اونا هستن كه دارن امام عزيزمو بهم نشون مي دن.

" گرفته بوي تو را خلوت خزانيِ من

كجايي اي گل شب بوي بي نشانيِ من

چنين كه بوي خوشت در رواق ها جاريست

چگونه گل نكند بغض جمكراني من......"

 

خدايا كمك كن تا امام زمانمونو چنان كه شايسته ي شناختنشه بشناسيم. خدايا كمك كن تا هر جمعه وقتي نامه ي اعمالمون دستش مي رسه بتونيم سرمونو بالا نگه داريم. خدايا ......................

اَللّهُمَ عَجِّل لِوَليِّكَ الْفَرَج

+ نوشته شده در  جمعه 1 آذر1387ساعت 11:37 بعد از ظهر  توسط مریم | 
مدرسه ها دارن باز می شن. و بچه ها خودشونو برای رفتن آماده می کنن.
یه اضطراب عجیب دارم.  درست مثل موقعی که پسرم می خواست بره مهد. حالا برای رفتن به کلاس اول همون جوریم. همسر جان می گن اون می خواد بره، تو اضطراب داری؟ و من هر روز که به روز سه شنبه ۲۶ شهریور نزدیک می شیم و روزشماری های پسرمو می بینم بدتر می شم.
به نظر شما این اضطراب من برای چیه؟
شاید به خاطر فکرایی که توسرمه، مثل این که چجوری اونو بفرستم توی این جامعه. نمی دونم

امروز پسرم رفت مدرسه. فکر می کردم دیگه دغدغه هام تموم می شه. اما بیشتر شده. فکرای زیادی دارم، مهم ترینش این که چه دوستی پیدا می کنه؟

پسرم واسه دوست پیدا کردن هوله همیشه. صبر نداره که . می خواد زود یکی باهاش دوست بشه.
برای معلمش دلهره داشتم که کی می شه. خودم دو نفر توی ذهنم بود. سپردم به خدا.  برای انتخاب معلم قرعه کشی کردن. خدا رو شکر معلم خوبی گیرش اومد و می تونم بهش اعتماد کنم.
نمی دونم توی درسا چجوری پیش می ره که اینو مجبورم به گذشت زمان بسپارم.

 البته معلم خوب از نظر هر ﮐس متفاوته. من برای پسرم معلمی رو می پسندم که شاداب و سرحال و با حوصله باشه. تحمل پسر شیطون و کنجکاوی مثل پسر منو داشته باشه

با آرزوي موفقيت براي همه ي دانش آموزا همچنين پسرم

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 شهریور1387ساعت 11:34 قبل از ظهر  توسط مریم | 
چقدر سریع، چه باسرعت لحظه ها پشت سر هم می رن، اونقدر سریع که باز هم نفهمیدیم چطور از ماه رمضان سال گذشته تا الان گذشت.
باید از خودمون بپرسیم آماده ی رفتن به مهمونی خدا هستیم یا نه؟ وقتی می خوایم بریم مهمونی چقدر خودمونو آراسته می کنیم، چقدر به خودمون می رسیم؟!
توی مهمونی خدا باید دلو زینت داد. درست همین موقع امتحان سختیو باید پشت سر بزاری، تا بتونی دلتو زینت بدی. باید مراقب تمام رفتارات باشی. درحالی که هوای نفس و شیطون هم دست از سرت برنمی دارن.
خدایا در آستانه ی شروع این ماه مقدس کمکمون کن تا بتونیم دلامونو آماده کنیم.

 

در مورد پست قبلي سر فرصت مي نويسم

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 شهریور1387ساعت 11:8 قبل از ظهر  توسط مریم | 
     امروز توي يه جمع دوستانه به اين جمله رسيديم كه چرا ما بايد مسلمان باشيم؟ چرا نبايد مسيحي باشيم؟ يا هر دين ديگه اي؟ 

     به اين نتيجه رسيديم كه اشكال ضعف ايمان ما مي تونه مربوط به اين هم باشه. كه ما نمي دونيم چرا مسلمان هستيم؟ آيا مثل بت پرستا پيرو دين پدرانمون هستيم؟ تا كي مي خوايم پيرو آئين نياكانمون باشيم؟ چرا نمي خوايم خودمون تصميم بگيريم و انتخاب كنيم؟ اين حق ماست. خدا خودش اين حقو به همه ي ما داده. پس بياين مدتي بشينيم و به اين فكر كنيم. حتما نتيجه ي تحقيقاتم رو اينجا خواهم نوشت.

     من منتظر نوشته هاي ارزشمند شما دوستان هستم. اگه به نتيجه اي رسيديد و برام نوشتيد با اسم خودتون اينجا مي نويسم. اميدوارم همه ي ما بتونيم درست تصميم بگيريم. و راه درست رو انتخاب كنيم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 مرداد1387ساعت 8:10 بعد از ظهر  توسط مریم | 
 

 

دختر پیغمبر نالان در بستر افتاد. در مدت بیمارى او،از آن مردان جان بر كف،از آن مسلمانان آماده در صف،از آنان كه هر چه داشتند از بركت پدر او بود،چند تن او را دلدارى دادند و یا بدیدنش رفتند؟هیچكس!جز یك دو تن از محرومان و ستمدیدگان چون بلال و سلمان.

در این بیمارى بود كه دو تن صحابى پیغمبر ابو بكر و عمر خواستار دیدار او شدند.اما دختر پیغمبر رخصت این دیدار را نمى‏داد.على (ع) گفت من پذیرفته‏ام كه تو بآنان اجازت ملاقات دهى.فاطمه گفت‏حال كه چنین ست‏خانه خانه تو است

دختر پیغمبر بآنان گفت نشنیدید كه پدرم فرمود فاطمه پاره تن من است هر كه او را بیازارد مرا آزرده است؟گفتند چنین است!فاطمه گفت‏شما مرا آزردید و من از شما ناخشنودم

از او مي پرسند:

-دختر پیغمبر چگونه‏اى؟با بیمارى چه مى‏كنى؟

-بخدا دنیاى شما را دوست نمى‏دارم و از مردان شما بیزارم!درون و برونشان را آزمودم و از آنچه كردند ناخشنودم!چون تیغ زنگار خورده نابرا،و گاه پیش روى واپس گرا،و خداوندان اندیشهاى تیره و نارسایند.خشم خدا را بخود خریدند و در آتش دوزخ جاویدند

ناچار كار را بدانها واگذار،و ننگ عدالت كشى را بر ایشان بار كردم نفرین بر این مكاران و دور بوند از رحمت‏حق این ستمكاران.

واى بر آنان.چرا نگذاشتند حق در مركز خود قرار یابد؟و خلافت‏بر پایه‏هاى نبوت استوار ماند؟

آنجا كه فرود آمد نگاه جبرئیل امین است.و بر عهده على كه عالم بامور دنیا و دین است.به یقین كارى كه كردند خسرانى مبین است.بخدا على را نه پسندیدند،چون سوزش تیغ او را چشیدند و پایدارى او را دیدند.دیدند كه چگونه بر آنان مى‏تازد و با دشمنان خدا نمى‏سازد

بخدا سوگند،اگر پاى در میان مى‏نهادند،و على را بر كارى كه پیغمبر بعهده او نهاد مى‏گذاردند،آسان آسان ایشان را براه راست مى‏برد.و حق هر یك را بدو مى‏سپرد،چنانكه كسى زیانى نبیند و هر كس میوه آنچه كشته است ‏بچیند.تشنگان عدالت از چشمه معدلت او سیر و زبونان در پناه صولت او دلیر مى‏گشتند.اگر چنین مى‏كردند درهاى رحمت از زمین و آسمان بروى آنان مى‏گشود. اما نكردند و بزودى خدا به كیفر آنچه كردند آنانرا عذاب خواهد فرمود. بیایید!و بشنوید!:

شگفتا!روزگار چه ابو العجب‏ها در پس پرده دارد و چه بازیچه‏ها یكى از پس دیگرى برون مى‏آرد.راستى مردان شما چرا چنین كردند؟و چه عذرى آوردند؟دوست نمایانى غدار.در حق دوستان ستمكار و سرانجام به كیفر ستمكارى خویش گرفتار.سر را گذاشته به دم چسبیدند.پى عامى رفتند و از عالم نپرسیدند.نفرین بر مردمى نادان كه تبهكارند.و تبه كارى خود را نیكوكارى مى‏پندارند

واى بر آنان.آیا آنكه مردم را براه راست مى‏خواند،سزاوار پیروى است،یا آنكه خود راه را نمى‏داند؟در این باره چگونه داورى مى‏كنید؟ .

بخدایتان سوگند،آنچه نباید بكنند كردند.نواها ساز و فتنه‏ها آغاز شد.حال لختى بپایند!تا بخود آیند،و ببینند چه آشوبى خیزد و چه خونها بریزد!شهد زندگى در كامها شرنگ و جهان پهناور بر همگان تنگ گردد.آنروز زیانكاران را باد در دست است و آیندگان بگناه رفتگان گرفتار و پاى بست

اكنون آماده باشید!كه گرد بلا انگیخته شد و تیغ خشم خدا از نیام انتقام آهیخته.شما را نگذارد تا دمار از روزگارتان بر آرد،آنگاه دریغ سودى ندارد.

جمع شما را بپراكند و بیخ و بنتان را بر كند.دریغا كه دیده حقیقت‏بین ندارید.بر ما هم تاوانى نیست كه داشتن حق را ناخوش مى‏دارید.

این سخنان كه در آن روز درد دل و گله و شكوه بانوئى داغدیده و ستمدیده مى‏نمود،بحقیقت اعلام خطرى بود.خطرى كه نه تنها مهاجر و انصار،بلكه رژیم حكومت و آینده نظام اسلامى را تهدید مى‏كرد.

دیرى نگذشت كه آنچه دختر پیغمبر در بستر بیمارى و نیز روزهاى پیش در جمع مسلمانان از آن خبر داد،و مردم را از پایان آن ترساند تحقق یافت.آنروز گفتند پیمبرى و رهبرى نباید در یك خاندان بماند.گفتند قریش،این تیره خودخواه و برترى‏جو،باید همچنان مهترى كند.آنروز پایان كار را نمى‏دیدند.ندانستند كه مهترى از قریش به خاندان امیه و سپس بفرزندان ابو سفیان و تیره حكم بن عاص و مروانیان مى‏رسد،ندانستند كه تند باد این تصمیم عجولانه گردى را كه بر روى اخگر سوزان دشمنى دیرینه عراقى و شامى انباشته است‏به یكسو خواهد زد.ندانستند كه همچشمى قحطانى و عدنانى از نو آغاز مى‏شود،دو گروه برابر هم خواهند ایستاد و خلیفه‏هائى جان خود را در این راه خواهند داد و سرانجام آتشى سر مى‏زند كه سراسر شرق و سپس حجاز و شام و مغرب اسلامى را فرا گیرد.كه

«ان الله لا یغیر ما بقوم حتى یغیروا ما بانفسهم‏»

 

خدايا چگونه رنجهاي مادرمون رو فراموش كنيم؟ چگونه با اين قوم برادر باشيم؟ چطور سيلي بانوي بزرگ شيعه رو مي شه از ياد برد؟ چطور رنج امام حسن(ع) در موقع زدن سيلي به مادر رو مي شه فراموش كرد؟ خدايا در سوخته از يادمون نمي ره.  خدايا خون دلهاي زهرا و علي روي دل تك تك شيعه ها از بچه گي نقش مي بنده. از شنيدن همون يا حسين اول. خدايا فرق شكافته فراموشمون نمي شه. مظلوميت حسن(ع) و تشت زهر و حمله به تابوتش هميشه تو ذهنمونه. خدايا واقعه ي عاشورا كه جگر همه رو سوزونده. و اين قصه سر دراز دارد. تا غيبت آقامون امام زمان. خدايا اين بغض با برادري چطور جمع مي شه؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  شنبه 18 خرداد1387ساعت 9:46 قبل از ظهر  توسط مریم | 

شهادت مظلومانه ي بانوي بزرگوار شيعه حضرت زهرا (س) رو به همه تسليت مي گم.

سماعه به نقل از امام صادق(ع) گفت كه آن حضرت از امام علي(ع) فرمود:" همانا در كتاب علي(ع) آمده است كه همانا سخت ترين مردم از لحاظ بلا پيغمبران اند. سپس جانشينان آن ها. پس نيكوكارتران و نيكوكارتران؛ و همانا اين گونه است كه مؤمن به اندازه كارهاي نيكويش مبتلا مي گردد. پس هر كس كه دين او درست و كار او نيكو باشد، بلاي او هم سخت خواهد گرديد، و اين بدان خاطر است كه خداوند متعال دنيا را نه ثوابي از براي مؤمن قرار داده و نه مجازاتي براي كافر؛ و كسي كه دينش اندك و عقلش ضعيف است، بلاي او هم اندك خواهد بود، و همانا سرعت بلا به سوي مؤمن پرهيزكار تندتر از باران به سوي آرامگاه زمين است."

امام صادق(ع) فرمود:" حتمي است براي مردم كه خالص شوند و امتحان گردند و از يكديگر تميز داده شوند و غربال گردند و مردمان بسياري در غربال استخراج شوند."

     زندگي تكرار لحظه هاست، تكرار اشتباه، و گاه تكرار تجربه هاي تلخ. چون زندگي پره از تكرار امتحان. امتحاناي سخت الهي. خدايا از همه ي اين ها به تو پناه مي برم. به تو كه تنها تكيه گاهم هستي.

+ نوشته شده در  دوشنبه 6 خرداد1387ساعت 8:57 قبل از ظهر  توسط مریم | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
مهربانی آمد و ائینه شد
قلب هر آئینه ای بی کینه شد
مهربانی بهر انسان است و بس
عشق کار قهرمانان است و بس


من مریم هستم. اینجا فقط می خوام حرف بزنم. هر چند گاهی واژه ها رو گم می کنم.


پیوندهای روزانه
معرفت به امام زمان -عجل الله تعالی فرجه
*****هیئت عاشقان اهلبیت (ع) کرمان*****
آرشیو پیوندهای روزانه

نوشته های پیشین
اردیبهشت 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
آذر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
پیوندها
احساس مي كنم كه كسي دوست داردم
پسرهاي باهوش
جادوی سکوت
شمیم وصل
اشعار فاطمی
بیا حال کن
باز باران
سلطنت سکوت
دختر پسرای عاشق
ستاره های دنباله دار
پرواز را به خاطر بسپار
فقط تو خداجون
پرنسس کوچولو
کاسکو
¸.•*تنهائی بی حدو مرز¸.•*
اقلید و خبرها
جواب به سوالات تبیان و آفتاب
دل افگار
"تک چین"
نسیم عشق
کندلو
گاهی اوقات آنقدر دلت می گیرد که...
هوا خوری اندیشه
من و شیرین کاریهایم
بزرگترین مرکز دانلود کلیپ موبایل
عشق ابدي
دنیای ماورائ تصاویر واقعی از موجودات ناشناخته*ایلیا*
دل نوشته ها*مائده*
سایت تخصصی آموزش ایرانیان
کلبه ی عاشقا*لیونل*
مهندسان جوان
بهترين وبلاگ هاي روز
نسيم دل
عكس هاي خفن
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان

http://www.bestsharing.com/files/GdMYrM243888/Ehsan%20Khaje%20Amiri%20--%20Shaghayegh%20_wWw.MRTMUSIC.Tk_.mp3.html