

چند وقتی بود حس نوشتن داشتم، ولی نمی تونستم کلمه ها رو کنار هم بچینم. امشب با دیدن یه فیلم تا حدی واژه ها ترتیب خودشونو پیدا کردن.
تا حالا فیلم سینمایی خداحافظ رفیق رو دیدی؟ من که هر بار می بینم یه چیز تازه ازش می فهمم. انگار همیشه برام تازگی داره. یه جمله هایی توش داره که توی این دوره زمونه افسانه شدن. اونایی هم که به این حرفا عمل می کنن، گمنامن. نمی شناسیمشون.
* یکی از جمله های تکون دهندش اینه: اگه دلت آسمون باشه حتی اگه توی زندان هارون هم باشی باز آسمون بالای سرته.
کو دیگه دل آسمونی؟ اگه دلامون حداقل یه ذره، فقط یه ذره آسمونی بود دیگه همش دلمون تنگ نمی شد. همش نمی گفتیم دلم گرفته، قلبمون زنگار نمی گرفت...........
* یا این جمله: چشماتو بروی خودت ببند.
وای این گفتنش خیلی راحته. ولی چقدر سخته و همت می خواد تا بتونی چشماتو روی خودت ببندی. دلم می خواد الان می تونستم یه ذره چشمامو ببندم و خودمو نبینم تا بتونم راحت تر در مورد این جمله بنویسم. اما اونقدر دیگه دلم غبار گرفته که نمی تونم به رضای خدای خوبم همیشه راضی باشم. الان که نشستم و این موقع شب خوب نگاه می کنم، می بینم ته دلم انگار هیچی راضیم نمی کنه.
