
برگرفته از کتاب راز شاد زیستن
معبودا!
چشمان بارانیم را نثارت می کنم تا دل آسمانی مهرورزانت را ارزانیم داری و فاصله ام را با تو، با سجاده ای از راز و نیاز لبریز می کنم تا ابلیس وجودم را حیران و سرگردان نمایی. و با پرندگان عاشقت همنوا می شوم و ترنم محبت می سرایم تا صبوری و امید صاحبدلانت را عطایم فرمایی.
همیشه یه سئوال ذهنمو به خودش مشغول کرده بود، روز سه شنبه روز شهادت عالم آل محمد(ع) تا حدی جوابمو گرفتم. سئوالم این بود که چرا یه وقتایی که حس می کنم به خدا نزدیک شدم کارام درسته اوج گرفتم و دارم پرواز می کنم، یهو گم می شم، یجورایی از خودم هم بیزار می شم. کلافه می شم، هیچ چیزی راضیم نمی کنه٬ هیچ کاری آرامشو بهم نمی ده. واقعا نمی دونم چرا اینجور می شه. فکر کنم تقریبا همه همین طوری باشن. یه نفر با دو سه تا کلمه جوابمو داد. گفت ما ترضیه رو با تزکیه اشتباه می گیریم. واقعا من هیچ وقت به این نکته ی مهم توجه نکرده بودم.
دوستی که دیروز در این مورد باهاش صحبت می کردم گفت درست موقعی که فکر می کنیم داریم برای خدا کاری انجام می دیم در واقع برای خودمونه. به خاطر همینه که زود گم می شیم و گول شیطونو می خوریم.
اگه خالص بودیم، اگه برای خدا کاری انجام می دادیم، اینطور گیج و منگ نمی شدیم. خودش راهو نشونمون می داد. نماز می خونیم توی این فکریم که مثلا تعداد رکعتا رو درست به جا آوردیم؟ اصلا توی همه فکری هستیم الا این که ما داریم با خدا حرف می زنیم، حالا اون از طرز حرف زدن ما راضی هست یا نه؟ اصلا متوجه نیستیم که داریم با کی حرف می زنیم. حتی نمی دونیم چی داریم می گیم. یه چیزایی لق لقه ی زبونمون شده،...
نظرت چیه؟ چه می شه کرد؟
محبوب قلبم، مهربونم تولد مبارك. ![]()
![]()
![]()
![]()
قصد و غرض هوا نيست، قصه ادعا نيست
نقل ِ يک اعتقاده،
عشقه
، يک جور ادا نيست
حکم نگاه تازه ست، رمزي که رمز شب بود

تا حالا اين جوري شدي؟ واقعا چرا دلمون واسه خدا تنگ مي شه؟؟؟؟ ![]()
مگه نه اين كه خدا از رگ گردن بهمون نزديك تره؟ تا حالا بهش فكر كردي؟ چطوريه كه كسي تا اين حد نزديك باشه و ما بيشتر ساعتاي روزمون رو ازش غافل باشيم؟
نمي دونم شايد هم طبيعي باشه، آخه ما آدما عادت داريم قدر چيزا يا كسايي رو كه داريم ندونيم. يا قدر مي دونيم ولي از لحظه هامون استفاده نمي كنيم. از وقتايي كه كنارش هستيم.
گاهي دلمون مي خواد با خدا حرف بزنيم با وجودي كه مي دونيم همه چيزو مي دونه، مي خوايم براش بگيم تا سبك بشيم. ولي اشتباه مي كنيم و مي ريم واسه بندش تعريف مي كنيم.... . خب خدا خودش بعضي بنده هاشو سر راهمون مي زاره تا يه وسيله باشن. نظر تو چيه؟ مي شه اين طور باشه؟ حالا اين توجيه هست يا غير اون، نمي دونم. اينو مي دونم كه الان ذهنم بهم ريخته، پر از مطلبه ولي كلمه ها رديف نمي شن تا يكي يكي بنويسمشون. مي خوان باهم بيان اينجا توي وبم. فكر كنم به خاطر اينه كه خيلي وقته مي خوام بنويسم ولي فرصت نمي شد. كامپيوتر هم نداشتم. خب بمونه واسه بعد![]()
ممنون از اين كه نوشته هاي قاتي پاتي منو مي خونيد و تحمل مي كنيد.![]()
![]()