
چنان با علاقه سر کلاس می یومدن و مطالب رو دنبال می کردن که حتی روزایی که ماشین نداشتم، اون ۱۰ دقیقه پیاده روی اونم تو آفتاب و گرما رو با عشق می رفتم سر کلاس.
۵ شنبه روز آخر بود. می خواستم به یه بهونه ای باز هم باهاشون باشم. اونا هم اصرار داشتن که کلاس باشه و من باشم. اما دیگه مربی پرورشی مدرسه نمی یومد و نمی شد. هرچند قرار بر این شد که باز ماهی یکبار کلاس باشه. اما بعید به نظر می یاد که با شروع مدارس کلاس برگزار بشه.
چقدر دلم براشون تنگ شده.
برای شیطنتاشون، خنده هاشون، و خاطرات و داستان هایی که در باره ی بعضی احادیث بیان می کردن.
خدایا کمک کن تو همه ی زمینه های زندگی موفق و پیروز باشن. خدایا همه ی چیزهای خوب رو براشون آرزو می کنم. ![]()
بار خدایا توی این روزهای مبارک ما رو به راه راست هدایت فرما![]()