
چرا؟ چرا نمی شه همه چیز رو نوشت و همه چیز رو گفت. حتی نمی تونم مثل سال ها قبل روی کاغذ بنویسم و بعد پاره کنم بندازم دور فقط برای این که کمی سبک بشم. 
چقدر تحملم کم شده. دلم می خواد داد بزنم، فریاد بزنم؛ با تمام وجودم.
خدا جونم دیگه تحمل دوری از تو رو ندارم. کمکم کن. دلم می خواد برگردم به اون روزای شیرینی که فقط و فقط تو توی دلم بودی و بس. ![]()
چقدر سخته، واقعا سخته رسیدن به تو؛ که به خاطرش باید از چیزهای با ارزش زیادی گذشت.
دایا
تو با حضورت به خنده هام هدف دادی ، به گریه هام دلیل دادی ، به زندگیم ، به نفس کشیدنم رنگ دادی
وقتی قلبم تپید تو همه عظمت و بزرگیت رو تو قلب کوچک و خسته ام جا دادی
وقتی دوستام درد دلاشون را برام گفتن و من خالصانه رو به درگاهت براشون دعا کردم فهمیدم که غم و غصه های دیگرون بارش سنگین تر از از غصه های خودمه اون وقت تو وجودم شیرینیه به یاد دیگران بودن رو چشیدم
وقتی بهم بخشیدی و ازم گرفتی فهمیدم این معادله زندگیه نه غصه خوردن واسه نداشته هاش نه شاد بودن واسه داشته ها
و وقتی به ازای نداشته ها بهم چیز های دیگه ای دادی اونوقت به بزرگی و مهربونیت بیشتر پی بردم و فهمیدم بیشتر از اون چه که هستی باید مهربون باشی
دلیل گریه هام شاید واسه غربتیه که دارم
شایدم واسه شستن گناهام باشه
نمی دونم احتمالا" هم به خاطر این باشه که
وقتی عظمت خدا رو حس می کنم احساس حقارت می کنم
خدایی که تو قلبم جا دادم از این نبوده که بخوام خلوت تنهاییهامو پر کنم
خدا به خاطر این تو قلبمه چون بهش نیاز دارم مثل همه ی آدمای دنیا
می خوام وقتی اشک می ریزم هر قطره اشک اسم خدا رو روی گونه هام حک کنه
می خوام وقتی اشک به انتهای زندگیش می رسه رد پا بذاره و دوباره متولد بشه
دیروز وقتی داشتم با هیبت از کنار زندگی رد می شدم
فکر می کردم زندگی همون خداییه که باید تو قلبم باشه
ولی اشتباه می کردم چون وقتی ازش گذشتم از چشمم افتاد
بعد با کسی تا جایی همسفر شدم خیال کردم دیگه حتما" خودشه
ولی وقتی وسط راه منو رها کرد فهمیدم اینم نیست
از اون روز به بعد هیچ چیز و هیچ ﮐس را با خدا اشتباه نمی گیرم
خدای من آنست که روحش در من جاریست
فقط اوست که گریه هایم را می بیند
او صدایم را می شنود
گناهان صغیره و کبیره ی مرا می بخشد
او را چه دوست داشته باشم چه نداشته باشم دوستم دارد همیشه با من است
خدایی که نزدیکتر از رگ گردن به من است
خدایا رحمتت را در اشکهایم قرار بده
مهربانا
می دانم که تا تو راهی نیست
می دانم که آسمان فیض و رحمتت همه جا بر سرم سایه دارد
می دانم که دستهای سبزت همیشه پشت و پناهم است
می دانم که تو تنها نگران لغزشهای ناتمام من هستی
امّا نمی دانم
چرا هر روز که می گذرد از تو دورتر می شوم
دلم را به دست آب می سپارم و سبزی روحم را به شیرینی ناپایدار و فریبنده ی گناهان
کمکم کن من این لذتها را به بهای دوری از تو نمی خواهم
من تو را می خواهم تنها تو را
ای مهربانترین مهربانان
