مدرسه ها دارن باز می شن. و بچه ها خودشونو برای رفتن آماده می کنن.

یه اضطراب عجیب دارم.


درست مثل موقعی که پسرم می خواست بره مهد. حالا برای رفتن به کلاس اول همون جوریم. همسر جان می گن اون می خواد بره، تو اضطراب داری؟ و من هر روز که به روز سه شنبه ۲۶ شهریور نزدیک می شیم و روزشماری های پسرمو می بینم بدتر می شم.

به نظر شما این اضطراب من برای چیه؟

شاید به خاطر فکرایی که توسرمه، مثل این که چجوری اونو بفرستم توی این جامعه. نمی دونم
امروز پسرم رفت مدرسه. فکر می کردم دیگه دغدغه هام تموم می شه. اما بیشتر شده. فکرای زیادی دارم، مهم ترینش این که چه دوستی پیدا می کنه؟
پسرم واسه دوست پیدا کردن هوله همیشه. صبر نداره که . می خواد زود یکی باهاش دوست بشه. 
برای معلمش دلهره داشتم که کی می شه. خودم دو نفر توی ذهنم بود. سپردم به خدا.
برای انتخاب معلم قرعه کشی کردن. خدا رو شکر معلم خوبی گیرش اومد و می تونم بهش اعتماد کنم. 
نمی دونم توی درسا چجوری پیش می ره که اینو مجبورم به گذشت زمان بسپارم.
البته معلم خوب از نظر هر ﮐس متفاوته. من برای پسرم معلمی رو می پسندم که شاداب و سرحال و با حوصله باشه. تحمل پسر شیطون و کنجکاوی مثل پسر منو داشته باشه
با آرزوي موفقيت براي همه ي دانش آموزا همچنين پسرم