
نمی دونم چرا دیگه نیست. آره همون خدا رو می گم. خدایی که همیشه هست اما توی وجودمون حسش نمی کنیم. امروز یاد داستان حضرت مریم افتادم. لحظه ای عیسی (ع) به دنیا اومد. خدا به مریم گفت درخت خرما رو تکون بده........ بعد از اعتراض مریم...... خدا بهش گفت اون روزایی که طعام بهشتی برات می فرستادم فقط من توی دلت بودم. اما حالا محبت فرزندت هم توی قلبته.....
از روزی که همسرم و بعد هم پسرم وارد زندگیم شدن ازت دور شدم. هر روز بیشتر از روز قبل. خدایا چرا اینجوریه؟ چرا هر کار می کنم مثل اون روزا نمی شه؟ دلم لک زده برای اون نگاه محبت آمیز عاشقانت. دلم تنگه برای یه خلوت و تنهایی آرام بخش. دلم برای دیدنت یه ذره شده. برای درد دل کردن با تو........ ![]()
دلم تنگه برای روزایی که حس حضورت باعث می شد بدیها رو نبینم. نیرنگ ها رو حس نکنم. همه جا رو زیبا ببینم.
خدایا پس کی پیشت بر می گردم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟![]()
![]()