<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>مهربانی آمد و آئینه شد..........</title>
<link>http://roozhayebarany.blogfa.com/</link>
<description>مبارزه هر قدر صعب، صعود را ادامه بده، شاید، قله تنها در یک قدمی تو باشد.</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 22 Oct 2009 20:12:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>حرف برای گفتن زیاد دارم. ولی....</title>
<link>http://roozhayebarany.blogfa.com/post-50.aspx</link>
<description>این پست رو باز کردم تا بنویسم. خیلی چیزا رو. اما.... 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چرا؟ چرا نمی شه همه چیز رو نوشت و همه چیز رو گفت. حتی نمی تونم مثل سال ها قبل روی کاغذ بنویسم و بعد پاره کنم بندازم دور فقط برای این که کمی سبک بشم. &lt;IMG id=Pic style=&quot;CURSOR: hand&quot; onclick=Click_Emo() src=&quot;http://www.parsiblog.com/Images/Emotions/131.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چقدر تحملم کم شده. دلم می خواد داد بزنم، فریاد بزنم؛ با تمام وجودم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدا جونم دیگه تحمل دوری از تو رو ندارم. کمکم کن. دلم می خواد برگردم به اون روزای شیرینی که فقط و فقط تو توی دلم بودی و بس. &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/28.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چقدر سخته، واقعا سخته رسیدن به تو؛ که به خاطرش باید از چیزهای با ارزش زیادی گذشت.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 22 Oct 2009 20:12:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=roozhayebarany&amp;postid=50</comments>
<dc:creator>roozhayebarany</dc:creator>
<guid>http://roozhayebarany.blogfa.com/post-50.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دلیل گریه هام شاید واسه شستن گناهام باشه</title>
<link>http://roozhayebarany.blogfa.com/post-49.aspx</link>
<description>خدایا&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;چه لحظه هایی که در زندگی تو را گم کردم اما تو همیشه کنارم بودی&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;چه دقیقه ها که حضورت را فراموش کردم اما تو فراموشم  نکردی&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;چه ساعت هایی که غرق در شادی و غرور، تو رو که پشت همه موفقیت هام قایم شده بودی از یاد بردم اما تو همیشه به یادم بودی&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;چه روزهایی که سرم تو لاکم کردم و توی غصه هایی که فکر میکردم تو برای تلافی کارهای بدم برام فرستادی دست و پا زدم ، اما تو همیشه کاری کردی که به صلاح من است&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;خدایا&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;وقتی خسته از همه جا و همه ﮐس ناامیدانه به تو پناه آوردم تو پناهم دادی&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;وقتی از آدم های دور و برم دلم گرفت و دنیا غم هاش رو بهم ارزونی کرد تو به قلبم آرامش دادی
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دایا&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;تو با حضورت به خنده هام هدف دادی ، به گریه هام دلیل دادی ، به زندگیم ، به نفس کشیدنم رنگ دادی&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;وقتی قلبم تپید تو همه عظمت و بزرگیت رو تو قلب کوچک و خسته ام جا دادی&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;وقتی دوستام درد دلاشون را برام گفتن و من خالصانه رو به درگاهت براشون دعا کردم فهمیدم که غم و غصه های دیگرون بارش سنگین تر از از غصه های خودمه اون وقت تو وجودم شیرینیه به یاد دیگران بودن رو چشیدم&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;وقتی بهم بخشیدی و ازم گرفتی فهمیدم این معادله زندگیه نه غصه خوردن واسه نداشته هاش نه شاد بودن واسه داشته ها&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;و وقتی به ازای نداشته ها  بهم چیز های دیگه ای دادی اونوقت به بزرگی و مهربونیت بیشتر پی بردم و فهمیدم بیشتر از اون چه که هستی باید مهربون باشی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دلیل گریه هام شاید واسه غربتیه که دارم&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;شایدم واسه شستن گناهام باشه&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;نمی دونم احتمالا&quot; هم به خاطر این باشه که&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;وقتی عظمت خدا رو حس می کنم احساس حقارت می کنم&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;خدایی که تو قلبم جا دادم از این نبوده که بخوام خلوت تنهاییهامو پر کنم&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;خدا به خاطر این تو قلبمه چون بهش نیاز دارم مثل همه ی آدمای دنیا&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;می خوام وقتی اشک می ریزم هر قطره اشک اسم خدا رو روی گونه هام حک کنه&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;می خوام وقتی اشک به انتهای زندگیش می رسه رد پا بذاره و دوباره متولد بشه&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;دیروز وقتی داشتم با هیبت از کنار زندگی رد می شدم&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;فکر می کردم زندگی همون خداییه که باید تو قلبم باشه&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;ولی اشتباه می کردم چون وقتی ازش گذشتم از چشمم افتاد&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;بعد با کسی تا جایی همسفر شدم خیال کردم دیگه حتما&quot; خودشه&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;ولی وقتی وسط راه منو رها کرد فهمیدم اینم نیست&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;از اون روز به بعد هیچ چیز و هیچ ﮐس را با خدا اشتباه نمی گیرم&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;خدای من آنست که روحش در من جاریست&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;فقط اوست که گریه هایم را می بیند&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;او صدایم را می شنود&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;گناهان صغیره و کبیره ی مرا می بخشد&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;او را چه دوست داشته باشم چه نداشته باشم دوستم دارد همیشه با من است&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;خدایی که نزدیکتر از رگ گردن به من است&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;خدایا رحمتت را در اشکهایم قرار بده&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مهربانا&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;می دانم که تا تو راهی نیست&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;می دانم که آسمان فیض و رحمتت همه جا بر سرم سایه دارد&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;می دانم که دستهای سبزت همیشه پشت و پناهم است&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;می دانم که تو تنها نگران لغزشهای ناتمام من هستی&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;امّا نمی دانم&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;چرا هر روز که می گذرد از تو دورتر می شوم&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;دلم را به دست آب می سپارم و سبزی روحم را به شیرینی ناپایدار و فریبنده ی گناهان&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;کمکم کن من این لذتها را به بهای دوری از تو نمی خواهم&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;من تو را می خواهم تنها تو را&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;ای مهربانترین مهربانان&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; src=&quot;http://pix2pix.org/my_unzip/1210539975rurtjshu.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 05 Oct 2009 05:21:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=roozhayebarany&amp;postid=49</comments>
<dc:creator>roozhayebarany</dc:creator>
<guid>http://roozhayebarany.blogfa.com/post-49.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یاد آن روزهای خوب بخیر</title>
<link>http://roozhayebarany.blogfa.com/post-48.aspx</link>
<description>     یادم می یاد اولین روز که کلاسم رو با ابتدایی ها شروع کردم حدود ۱۵ نفر بودن. خب عده ای به خاطر هزینه نیومدن. عده ای هم در طول دوره که فهمیدن این کلاس مثل بقیه ی کلاس های قرآن الکی و سرسری نیست و باید بخونن و امتحان بدن نیومدن. تهش موند ۷ نفر که ۴ ماه رو با هم سپری کردیم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;     چنان با علاقه سر کلاس می یومدن و مطالب رو دنبال می کردن که حتی روزایی که ماشین نداشتم، اون ۱۰ دقیقه پیاده روی اونم تو آفتاب و گرما رو با عشق می رفتم سر کلاس. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;     ۵ شنبه روز آخر بود. می خواستم به یه بهونه ای باز هم باهاشون باشم. اونا هم اصرار داشتن که کلاس باشه و من باشم. اما دیگه مربی پرورشی مدرسه نمی یومد و نمی شد. هرچند قرار بر این شد که باز ماهی یکبار کلاس باشه. اما بعید به نظر می یاد که با شروع مدارس کلاس برگزار بشه. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;     چقدر دلم براشون تنگ شده.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot;&gt; برای شیطنتاشون، خنده هاشون، و خاطرات و داستان هایی که در باره ی بعضی احادیث بیان می کردن. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;     خدایا کمک کن تو همه ی زمینه های زندگی موفق و پیروز باشن. خدایا همه ی چیزهای خوب رو براشون آرزو می کنم. &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/28.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بار خدایا توی این روزهای مبارک ما رو به راه راست هدایت فرما&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/28.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 30 Aug 2009 02:43:34 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=roozhayebarany&amp;postid=48</comments>
<dc:creator>roozhayebarany</dc:creator>
<guid>http://roozhayebarany.blogfa.com/post-48.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>در محضر استاد</title>
<link>http://roozhayebarany.blogfa.com/post-47.aspx</link>
<description>سلام 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خیلی وقتا خیلی حرفا داشتم که بزنم. اما فرصتشو نداشتم. دوست دارم از بچه ها بگم از موجودات پاک و معصومی که بودن در کنارشون خستگی رو از وجودم محو می کنه. از روخوانی قشنگ قرآنشون. از این که چه زیبا یاد می گیرن و تحقق روش استاد محسنی رو با چشمای خودم می بینم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چقدر دوست داشتم استاد رو ببینم. روز چهار شنبه ۳۱ تیر یکی از دوستان گفت که استاد اومده شیراز. خیلی خوشحال شدم. گفتن کلاس تکمیلی از روز جمعه ۲ مرداد ماه شروع می شه. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;روز جمعه شروع کلاس ها رفتیم. چه لذت بخش بود سر کلاس استاد. بدون لحظه ای خستگی. تا استاد بود خستگی رو نمی فهمیدیم. کلاس که تموم می شد می فهمیدیم از صبح تا عصر چقدر خسته شدیم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;روز یکشنبه سید علی (یکی از شاگردام) که تازه از مکه اومده بود، مامانش زحمت کشید و با خواهش من آوردش پیش استاد. چقدر استاد خوشحال شده بود وقتی می دید بچه ای با روش ابداعی او و تلاش چندین سالش قرآن می خونه. بتبع این شادی به ما هم منتقل می شد. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بالاخره ۴ روز کلاس پی در پی، صبح و عصر، روز دوشنبه تموم شد. استاد به استهبان می رفتیم. با مشورت استاد تعدادی از مربیا رفتن استهبان. و من روز جمعه تا یک شنبه به اونا ملحق شدم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;درس های زیادی در کلاس استاد احمد رضا محسنی گرفتیم. درس هایی که هرگز فراموش نمی کنیم. روز گذشته اسم استاد رو سرچ کردم ببینم عکسی از استا هست یا نه. با تعجب دیدم که عکسی نیومد. تصمیم گرفتم خودم عکس استاد رو بزارم تا همه ببینن این مرد بزرگوار رو که فقط و فقط برای خدا کار می کنه و تمام تلاشش اینه که همه قرآن رو یاد بگیرن. اون نه سطحی بلکه عمیق.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/19.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;IMG height=316 src=&quot;http://tinypic.info/files/o14f0klx9rinxm5bjqzr.jpg&quot; width=235&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 07 Aug 2009 13:06:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=roozhayebarany&amp;postid=47</comments>
<dc:creator>roozhayebarany</dc:creator>
<guid>http://roozhayebarany.blogfa.com/post-47.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>إنَّ رَبّی لَسَمیعُ الدُّعاء</title>
<link>http://roozhayebarany.blogfa.com/post-46.aspx</link>
<description>حدود دو هفته پیش کتاب سفارش های خدا جونو باز کردم ببینم چه حدیدثی رو باید به بچه ها یاد بدم؟ 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این حدیث بود. &quot;إنَّ رَبّی لَسَمیعُ الدُّعاء&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&quot;خودمو آماده کردم تا بعد از توضیحاتی حدیثو بگم. باید براشون می گفتم هر وقت چیزی از خدای مهربون می خوایم دعا می کنیم. هر وقت می خوایم از خدا تشکر کنیم دعا می خونیم. به وسیله ی دعا با خدای خوب و مهربون صحبت می کنیم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدا تنها کسیه که لازم نیست باهاش بلند حرف بزنیم. برای این که او حرف دل ما رو هم می فهمه. خدا جون گفته هر کاری دارید به من بگید من به شما کمک می کنم.....&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تا اینجاش تقریبا مشکلی نبود. باید می گفتم: &quot;بعضی از چیزایی که ما از خدا می خوایم شاید خدا صلاح نمی دونه که همون روز و ساعت به ما بده. اما هر وقت صلاح بدونه به ما خواهد داد. مثلا وقتی شما مریض هستید، تب دارید، به پدر و مادر اصرار می کنید که به شما بستنی بدن. آیا پدر و مادر به خواسته ی شما عمل می کنن؟ یا می گن انشاءالله حالت که خوب شد. اگه دوباره و سه باره هم خواستتونو تکرار کنید متوجه می شید که به شما جواب نمی دن. آیا صدای شما رو نمی شنون؟ نه این طور نیست؛ صدای شما رو می شنون و به موقع خودش برای شما خواهند خرید. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عزیزانم اگه دعا کردید و چیزی از خدا خواستید و همون موقع به حاجت خود نرسیدید نگران نباشید و فکر نکنید خدا دعای شما رو نشنیده. خداوند حرف های ما رو شنیده و به موقع خودش چیزی که از خدا خواستید اگه صلاح بدونه به شما خواهد داد. &quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همه ی این چیزا رو باید می گفتم در حالی که خودم فراموش کرده بودم حاجتی که الان برآورده نمی شه علتش چیه........... &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot;&gt; فراموش کرده بودم شاید خدا دوست داره بیشتر دعا کنم. &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot;&gt; شاید صلاحم توی این زمان نیست. هر کار کردم نتونستم سر کلاس بگم. آخه به قول مثل معروف رطب خورده منع رطب کی کند؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بالاخره امروز برای بچه ها گفتم، در حالی که خودم اینو درک کردم.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/28.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 14 May 2009 10:05:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=roozhayebarany&amp;postid=46</comments>
<dc:creator>roozhayebarany</dc:creator>
<guid>http://roozhayebarany.blogfa.com/post-46.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خدایا دلم تنگه برات</title>
<link>http://roozhayebarany.blogfa.com/post-45.aspx</link>
<description>چند روزیه به گذشته ها فکر می کنم. گذشته ای که چندان هم دور نیست. اما به سرعت باد گذشت. روزهایی رو یادم می یاد که توی دلم فقط اون بود. خودش تنهای تنها. دلم پر بود از مهربونی؛ که اینم به خاطر حضورش توی دلم بود. چه روزها و لحظه هایی رو باهاش سپری کردم. &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot;&gt; روزهایی که دلم می خواد همه چیزمو بدم تا یه لحظش برگرده. &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/28.gif&quot;&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نمی دونم چرا دیگه نیست. آره همون خدا رو می گم. خدایی که همیشه هست اما توی وجودمون حسش نمی کنیم. امروز یاد داستان حضرت مریم افتادم. لحظه ای عیسی (ع) به دنیا اومد. خدا به مریم گفت درخت خرما رو تکون بده........ بعد از اعتراض مریم...... خدا بهش گفت اون روزایی که طعام بهشتی برات می فرستادم فقط من توی دلت بودم. اما حالا محبت فرزندت هم توی قلبته.....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از روزی که همسرم و بعد هم پسرم وارد زندگیم شدن ازت دور شدم. هر روز بیشتر از روز قبل. خدایا چرا اینجوریه؟ چرا هر کار می کنم مثل اون روزا نمی شه؟ دلم لک زده برای اون نگاه محبت آمیز عاشقانت. دلم تنگه برای یه خلوت و تنهایی آرام بخش. دلم برای دیدنت یه ذره شده. برای درد دل کردن با تو........ &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/28.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot;&gt; دلم تنگه برای روزایی که حس حضورت باعث می شد بدیها رو نبینم. نیرنگ ها رو حس نکنم. همه جا رو زیبا ببینم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدایا پس کی پیشت بر می گردم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/21.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/12.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 04 May 2009 20:59:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=roozhayebarany&amp;postid=45</comments>
<dc:creator>roozhayebarany</dc:creator>
<guid>http://roozhayebarany.blogfa.com/post-45.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>این وسوسه است. یادت نره.</title>
<link>http://roozhayebarany.blogfa.com/post-44.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=1&gt;خیلی وقتا حرف برای گفتن دارم. اما فرصت نمی شه بنویسم. از دوستانی که به من سر زدن و نتونستم یهشون سر بزنم  عذرخواهی می کنم.&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چرا ما مرتب راهمونو گم می کنیم؟ چرا گیج می شیم و راهمون به خطا می ره؟ کاری رو به خاطر خدا انجام می دیم اما وسط راه اسیر افکار پوچ و اشتباه می شیم. آخرش هم نتیجه ی کارمون هیچ و پوچ می شه. &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;توی مسیری قرار گرفتم که اگه نیتم خالص نباشه مثل این می مونه که تمام وقتمو به بطالت گذروندم. روزی که آية الله دستغیب به دوستم که دچار همین مشکل شده بود گفت: &quot;چرا خودتو اذیت می کنی؟ وقتی کارِت برای خداست دیگه وسوسه نشو.&quot; تازه فهمیدم اسم این حالت وسوسه است. &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/23.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/28.gif&quot; width=18&gt;خدایا خودت این راهو پیش پام گذاشتی. کمکم کن. &quot;أنتَ سُبحانَکَ إنّی کُنتُ مِنَ الظّالمین&quot; خدایا تو پاک و منزهی و لی من در حق خودم از ستمکارانم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/28.gif&quot; width=18&gt;خدایا تو برای ما کافی هستی؛ تو بهترین وکیلی. خدایا هر چی تو بخوای می شه؛ هیچ قدرتی بالاتر از توانایی و قدرت تو نیست. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/28.gif&quot; width=18&gt;خدایا هی چی تو بخوای می شه، نه هر چی مردم بخوان. هر چی تو بخوای می شه، هرچند مردم نخوان. خدایا تو برای ما کافی از دیگرانی؛ کافی هستی از خلق. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot; width=18&gt;آن که همیشه مرا کافی است، کافی است، آن که تا بوده ام و هستم کافی است. &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/28.gif&quot; width=18&gt;خدایا بر تو توکل کردم که تو پروردگار عرش کبریائی. تو که بوسیله ی بچه ها داری امام زمانمو بهم می شناسونی. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چند وقتی می شد که برای بچه های کلاسم داستانی نخونده بودم. امروز یکی از بچه ها کتاب &quot;آی بچه ها قطاره        قطار انتظاره&quot; رو آورده بود و مرتب بهم یادآوری می کرد که اینو برامون بخون. انگار خدا می دونست که وسوسه می خواد به سراغم بیاد. گویی این صدای خدا بود که مرتب به من می گفت این کتابو بخون. بالاخره با وجود تنگی وقت واسه بچه های گلم خوندمش. در واقع برای خودم خوندم. الان که دارم می نویسم خوب یادم اومده&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;مسافرا سوار شید                        قطاره سوتو کشید&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;تو این قطار بمونید                         واگن ها رو بخونید&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;رو اولی نوشته                             دروغ خیلی زشته&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;دومی از راه اومد                          می گه نگی حرف بد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;بدون با حرفای زشت                     دور می مونی از بهشت &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;یکی می گه مهربون                      هیچ کسی رو نرنجون&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;بعدی اینو نوشته                          که قهر کاری زشته&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;با همدیگه یار باشید                      دلسوز و غمخوار باشید&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;می گه واگن آخری                       وسائل دیگری&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;اگه برات نیازه                               از او بگیر اجازه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;اینا بودن نکته ها                           این رو بگم بچه ها&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;هر کسی یاد گرفته                       راه درستو رفته&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;تو واگن ها بشینه                         خوشبختی رو ببینه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کاش می تونستم همه ی کتابو اینجا بنویسم. تا بخونیدش. این فقط یه صفحش بود که به زبون بچه گانه نوشته شده. کاش تا همین حدشو هم بفهمیم و عمل کنیم.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/21.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 22 Feb 2009 22:56:06 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=roozhayebarany&amp;postid=44</comments>
<dc:creator>roozhayebarany</dc:creator>
<guid>http://roozhayebarany.blogfa.com/post-44.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟</title>
<link>http://roozhayebarany.blogfa.com/post-43.aspx</link>
<description>دلم مي خواد بنويسم. يه عالمه حرف توي دلم تلنبار شده. اما نمي دونم چرا هر وقت اينطوري مي شم نمي تونم بنويسم. نمي تونم حرف بزنم...............&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot; width=18&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چند وقت پيش به خاطر يه جرياني گير نيتم بودم. اين كه آيا واقعا نيتم خدائيه؟ اصلا نيت خدايي يعني چي؟ چرا اين روزا هيچكس اين واژه رو نمي شناسه؟ چرا واسه هر كاري بايد درگير نيتمون باشيم؟ اصلا خدا كجاي زندگي ماست؟ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گاهي بعد از يه عالمه سر و كله زدن با نيتم فكر مي كنم اونو پيدا كردم. ديگه نيتم خدايي شده. اما يه اتفاق غير منتظره نشونم مي ده كه اشتباه كردم هنوز نيتم خورده شيشه داره. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چطور بايد با خودمون كنار بيايم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/12.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چقدر امروز دلم گرفته&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/28.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 23 Jan 2009 16:50:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=roozhayebarany&amp;postid=43</comments>
<dc:creator>roozhayebarany</dc:creator>
<guid>http://roozhayebarany.blogfa.com/post-43.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چقدر امام زمانمو مي شناسم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟</title>
<link>http://roozhayebarany.blogfa.com/post-42.aspx</link>
<description>    خيلي وقته كه سرم شلوغه و فرصت آپ كردن ندارم. گاهي بد جوري دلم براي نوشتن تنگ مي شه. اما وقتش پيدا نمي شه. خصوصا از وقتي پسرم به كلاس اول رفته. طفلكي خودش هم وقت سر خواروندن نداره. &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot; width=18&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;    از وقتي توي چند پست قبل در مورد شناخت و چگونگي پذيرش دينم صحبت كردم، روي موضوع دين و اسلام تحقيق و مطالعه مي كنم. اونقدر گسترده است كه نمي شه همه رو اينجا نوشت. بيشتر از سايت حوزه استفاده كردم. احساس مي كنم دينمو مادرزادي نپذيرفتم. اونو با تمام وجود انتخاب كردم و اگه صدها بار ديگه متولد بشم ؛ حق اختيار و انتخاب داشته باشم اسلام و مذهب شيعه رو انتخاب مي كنم و به شيعه بودنم افتخار مي كنم. هرچند فقط اسم شيعه رو يدك مي كشم و درواقع محب اهل بيتم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;    سالها با مطالعه ي زندگي پيشوايان معصوم به اين فكر مي كردم كه چقدر مردم زمان هر كدوم از اماما در حق مولاشون كوتاهي كردن. در افكارم خودمو جاي مردم اون زمان مي ذاشتم و مي گفتم اگه من بودم چنين مي كردم و چنان. توي اين مدت كه تحقيق و مطالعه مي كردم، ديدم در حق امام زمان خودم بيش از مردم اون زمان كوتاهي مي كنم؛ اصلا نمي شناسمش. باهاش مأنوس نيستم. علت بيشترش به خاطر اين بود كه از كودكي شنيده بودم كه امام زمان سرهاي گناهكارا رو مي زنه. ترس عجيبي از ايشون داشتم. با كمك يك دوست كه حق استادي هم گردنم داره تا حدي امام زمان رو شناختم. از خداي مهربونم خواستم كمكم كنه و آقا رو بهم بشناسونه. دلمو بهش نزديك كنه. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و من موندم چطور خداي خوبمو شكر كنم كه شرايطشو برام فراهم كرده. و همزمان با اون هدايت يه عده  بچه ي معصوم و بيگناه رو به من سپرده. درست در روزي كه فكرشو هم نمي كردم كلاس روخواني قرآن براي بچه هاي پيش دبستاني شروع شد. چون با خودم عهد بسته بودم كه بچه ها رو با امام زمانمون مأنوس كنم؛ چاره اي ندارم جز اين كه بيشتر در اين زمينه مطالعه كنم. انگار اين من نيستم كه دارم بچه ها رو هدايت مي كنم؛ اونا هستن كه دارن امام عزيزمو بهم نشون مي دن. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&quot; گرفته بوي تو را خلوت خزانيِ من &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;كجايي اي گل شب بوي بي نشانيِ من &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چنين كه بوي خوشت در رواق ها جاريست&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چگونه گل نكند بغض جمكراني من......&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/28.gif&quot; width=18&gt;خدايا كمك كن تا امام زمانمونو چنان كه شايسته ي شناختنشه بشناسيم. خدايا كمك كن تا هر جمعه وقتي نامه ي اعمالمون دستش مي رسه بتونيم سرمونو بالا نگه داريم. خدايا ......................&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اَللّهُمَ عَجِّل لِوَليِّكَ الْفَرَج&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 21 Nov 2008 20:06:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=roozhayebarany&amp;postid=42</comments>
<dc:creator>roozhayebarany</dc:creator>
<guid>http://roozhayebarany.blogfa.com/post-42.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شروع مدارس و اضطراب مادرانه ی من</title>
<link>http://roozhayebarany.blogfa.com/post-41.aspx</link>
<description>مدرسه ها دارن باز می شن. و بچه ها خودشونو برای رفتن آماده می کنن. &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/29.gif&quot; width=18&gt;&lt;BR&gt;یه اضطراب عجیب دارم. &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/21.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/26.gif&quot; width=18&gt; درست مثل موقعی که پسرم می خواست بره مهد. حالا برای رفتن به کلاس اول همون جوریم. همسر جان می گن اون می خواد بره، تو اضطراب داری؟ و من هر روز که به روز سه شنبه ۲۶ شهریور نزدیک می شیم و روزشماری های پسرمو می بینم بدتر می شم. &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/28.gif&quot; width=18&gt;&lt;BR&gt;به نظر شما این اضطراب من برای چیه؟ &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot; width=18&gt;&lt;BR&gt;شاید به خاطر فکرایی که توسرمه، مثل این که چجوری اونو بفرستم توی این جامعه. نمی دونم&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;امروز پسرم رفت مدرسه. فکر می کردم دیگه دغدغه هام تموم می شه. اما بیشتر شده. فکرای زیادی دارم، مهم ترینش این که چه دوستی پیدا می کنه؟ &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/28.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پسرم واسه دوست پیدا کردن هوله همیشه. صبر نداره که . می خواد زود یکی باهاش دوست بشه. &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/19.gif&quot; width=18&gt;&lt;BR&gt;برای معلمش دلهره داشتم که کی می شه. خودم دو نفر توی ذهنم بود. سپردم به خدا. &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/28.gif&quot; width=18&gt; برای انتخاب معلم قرعه کشی کردن. خدا رو شکر معلم خوبی گیرش اومد و می تونم بهش اعتماد کنم. &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/19.gif&quot; width=18&gt;&lt;BR&gt;نمی دونم توی درسا چجوری پیش می ره که اینو مجبورم به گذشت زمان بسپارم.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/22.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; البته معلم خوب از نظر هر ﮐس متفاوته. من برای پسرم معلمی رو می پسندم که شاداب و سرحال و با حوصله باشه. تحمل پسر شیطون و کنجکاوی مثل پسر منو داشته باشه&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/26.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با آرزوي موفقيت براي همه ي دانش آموزا همچنين پسرم&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 16 Sep 2008 08:03:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=roozhayebarany&amp;postid=41</comments>
<dc:creator>roozhayebarany</dc:creator>
<guid>http://roozhayebarany.blogfa.com/post-41.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
